انسانم آرزوست

خبر داری ک شهری روی لبخندِ تو شاعر شد / چرا این گونه کافر گونه بی رحمانه می خندی؟

انسانم آرزوست

خبر داری ک شهری روی لبخندِ تو شاعر شد / چرا این گونه کافر گونه بی رحمانه می خندی؟

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پابلونرودا» ثبت شده است

۲۳شهریور


لحظه هایی هستند که هستیم ....



چه تنها ، چه در جمع ....



اما با خودمان نیستیم ....



انگار روحمان می رود ، همان جا که می خواهد ....



بی صدا ، بی هیاهو



همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید : رسیدین ؟!



فروشنده می گوید : باقی پول را نمی خواهی ؟



راننده تاکسی می گوید : صدای بوق را نمی شنوی !!



و مادر صدا می کند : حواست کجاست ؟؟



ساعت هایی که ....


شنیدیم و نفهمیدیم ....


خواندیم و نفهمیدیم ....


دیدیم و نفهمیدیم ....



و تلویزیون تا صبح روشن ماند



آهنگ بارها تکرار شد



هوا روشن شد



تاریک شد



چای سرد شد



غذا یخ کرد



در یخچال باز ماند



و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه



و کی گریه هایمان بند آمد



و کی عوض شدیم



کی دیگر نترسیدیم



از ته دل نخندیدیم



و دل نبستیم ....



و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....



و موهای سرمان سفید شدند ....



و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟!



"پابلو نرودا"




N.K :)